تبليغاتX
.....بدون شرح
 

.....بدون شرح

 
 

 
 
فاطیما
فاطیما

زندگی را دور بزن وانگاه که بر بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند

 

 

پیوند ها

نگين

هومن

مهسا

گلاویژ

سام

سپيده

حرفهاي در گوشي

بابك پارسيان

سها

آرمان

گلي

عبدالرضا+مرضيه

فرشيد

دنيا

مهسا

امير

پريسا

دلتنگي هاي مرد خط خطي

ليلي و مجنون

آموزش هك و بوت

تنها1370

مجتبي

جديد ترين موزيك ها و عكس هاي ايراني

نازترين عكس هاي ايراني

فقط دخترا

ساجده

شخصي هاي دكتر

freinds girls and boys

سكوت (امين)

((با مزه بيا تو))

آرزو هاي من

به پاي چوبي من تبر زده نگاه تو

كلبه مسعود و يلدا

سحر را باور كن

دچار يعني عشق

شهز از ياد رفته(حبيب)

بازي خوران

دوستي

به نام آنكه ميپرسي(سعيد كارتر)

پسرك دوره گرد

پسر 18 ساله عاشق كش!

سكوت(سميه جان)

 

مطالب اخير

لوئی هم بد نمیگه ها

كنكور هست يا نيست؟

تولد

...!!!

دوهزار

!!!!

مبعث

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

کليک کن بيا اهنگ گوش کن

     د انلود اهنگ

سلام

ببخشید برای غیبت طولانیم

از همه اونایی که تو این مدت به یادم بودن تشکر میکنم و مطمئن باشین که براتون دعا کردم

امیدوارم شما هم منو فراموش نکرده باشین

من واسه اول ماه رمضان نیومدم ولی الان اومدم که شهادت حضرت علی(ع) رو به تمام دوستای گلم و تمام شیعیان تسلیت بگم

تو این مدت یه اتفاقاتی برام افتاد در حد المپیک اولیش این بود که اوایل ماه رمضون داداشم میخوره زمین و لب مبارکش میخوره به یه جای تیزی و زخمی میشه یعنی باید بخیه میکرد حالا بدبختیه ما این بود که بردیمش پیش دکتر بعد دکتر میگه پسرتون اگه بخیه کنه جاش میمونه زشت میشه

خب منم گفتم از این زشت تر دیگه هیچکی نمیاد ببردش باید بمونه رو دستمون خلاصه بردیمش پیش متخصص اونم با جراحی درستش کرد یعنی جاش نمیمونه البته هنوز یه چیزایی معلومه ولی میگن که جاش نمیمونه حالا بعد جراحی مخمون سوت کشید از دست ایشون اخه عین رادیو هی حرف میزد اخرش بابام گفت پسر جون لبت کج میشه هیچکی بهت زن نمیده ها از اون به بعد با کاغذ بازیاش دیوانه شدیم هر کاری داشت تو کاغذ مینوشت

این اولیش بود دومیشم این بود که معلم فیزیکمون که بعد سالیانی دراز پیداش کردم میخواد بره تهران

من نمیدونم این تهران چی داره اخه؟

بدبختیه من اینه که تازه یه مقدار از کتابو بهمون گفته منم موندم تو این که من معلم فیزیک از کجا پیدا کنم

سومیشم اینه که بعد ماه رمضون عروسیه دایی کوچیکمه منم دیگه دایی ندارم یعنی دارم همه رفتن خونه بخت بعد این اخریه مونده بود که فرستادیمش یعنی نفرستادیمش خودش رفت

چهارمیشم اینه که دارم میرم سوم بعدش میرم پیش

من اول دبیرستان که بودم همیشه وقتی بچه های پیش دانشگاهی رو میدیدم با خودم میگفتم اینا چرا این جوری هستن اخه همشون این شکلی بودن

بعد اصلا ازشون خوشم نمیومد یعنی هر سال این شکلیه انقدر سرشون تو کتابه که ادم افسردگی میگیره

حالا نمیخوام خودم هم این شکلی بشم اخه ویروسیه هرکی میره پیش این شکلی میشه

خلاصه ی ماجرا بود

دوباره شهادت حضرت علی(ع) رو به همتون تسلیت میگم

دوستون دارم

 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

 

لوئی هم بد نمیگه ها

در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد ونه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به ياس و نااميدي بكشاند.در آرامش حاكم بر آزمايشگاه ها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد.

نخست از خود بپرسيد:

"براي يادگيري و خودآموزي چه كرده ام؟"سپس همچنان كه پيش تر مي رويد بپرسيد:

"من براي كشورم چه كرده ام؟"اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت واعتلاي بشريت داشته ايد.اما هر پاداشي كه زندگي به تلاش هايمان بدهد يا ندهد،هنگامي كه به تلاش هايمان نزديك ميشويم هر كدام مان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم:"من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام"

لوئي پاستور

 شرمنده تو این پست هیچکی رو خبر نکردم

بی خبر اومدم بی خبر هم میرم

 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 |

 

سلام

امروز جمعه بود منم مثل همه جمعه ها کلی برنامه ریزی کردم برا درس خوندن بعد فرض کنید یهو پدر گرامیم میگه پاشین جمع کنین بزنیم بیرون

اخه ۷روز دیگه ماه رمضونه دیگه ماه رمضون کسی نمیره مسافرت البته نمیدونم ۷ روز یا بیشتر

دقت کردین چقدر این تابستون زود گذشت واسه من که خیییییییلی زود گذشت البته دلم برا مدرسه تنگ شده

برعکس پارسال که دلم برا دوستام تنگ شده بود الان اصلا حوصله دیدن ریختشونو ندارم

قرار بود جای مدرسه ما عوض بشه،مدرسه غیرانتفاییه دیگه یه جای ثابت نداره ولی منتفی شد

حالا فك كنين كجا ميخواست بره

ميخواست بره دقيقا كنار يه مدرسه ي پيش دانشگاهيه پسرونه،خدارو شكر نرفت وگرنه بدبخت ميشديم

حالا فعلا كه همون جاي قديمي هستيم

خلاصه ديگه امروز رفتيم بيرون يه گشتي زديم تازه رسيديم خونه جاي باحالي بود ولي يه جاهايي ضد حال ميزد

 

 

جمعه بیست و سوم مرداد 1388 |

 

كنكور هست يا نيست؟

سلام

خواهش میکنم از دستم ناراحت نشید باور کنید من کسی رو خبر نکردم

اگر برا کسی کامنت گذاشته باشم برا اپ قبلیم بود که رفتم خبرش کردم

اگه خبر نکردن من باعث دلخوریه کسی شد من الان اومدم که عذر خواهی کنم،الانم نميتونم خبرتون كنم شرمنده(بهتره بحث همین جا تموم شه)

امروز امتحان زبان داشتم،چشمتون روز بد نبينه هرجا ميرم اين كنكور بدبختو ميزنن تو سرم،اخه راست ميگن،من كه خبر دقيق ندارم ولي اونطوري كه گوشاي من ميشنوه يكي ميگه امثال من كنكور ندارن(يعني از متولد ۷۲ به بعد)البته ميگن سال نود به بعد كنكور حذف ميشه ولي منه بدبخت، شدم موش ازمايشگاهي يه موقع ميگن كنكور نداري يه موقع ديگه ميگن كنكور داري

من به كدوم ساز برقصم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه ميدونين بدبختي چيه؟الان ميگم:

بدبختي اينه كه من اگه كنكور داشته باشم پس از همين الان بايد شروع كنم،اگه كنكور نداشته باشم بايد بچسبم به كتابام تا معدلم خداي نكرده نره رو خط قرمز حالا اگه من كاره اولو انجام بدم تمام تابستونو زمستونم ميشه درس بعد فرض كنيد كنكور حذف شه اون وقت من چه حالي پيدا ميكنم

در مورد كاره دوم هم مثل مثال بالاي ميشه

خلاصه من الان لب مرز واستادم تا يه بنده خدايي بياد تكليف منو معلوم كنه

بگذريم...

امروز رفتم چشم پزشكي،واسه اينكه زياد رو كامپيوتر ميشينم سردرد و چشم درد گرفتم،حالا رفتم دكتر و از اونجايي كه ژن عينكي بودم تو خانواده محترم ما هست پس احتمال ميدادم عينكي شم،اما رفتم تو اتاق دكتر،دكتره گفت چته گفتم قضيه اينطورياست بعد از معاينات دقيق گفت عينكي نميشي

ولي نميدونم چرا اصرار داشت بگه چشام يه چيزيشه بعد كه همه چي رو درست و ترو تميزو بدون اشتباه گفتم بهم گفت دختر مرض داري پول ويزيت اضافه ميدي واسه هيچو پوچ تو كه هيچيت نيست...

خلاصه عينكي نشدم،يادمه يه زماني دوست داشتم عينكي شم بعد كه يه ذره پا به سن گذاشتم نظرم تغيير كرد.

اين بود شرح وقايع امروز كه در رابطه با من رخ داد...

دوستون دارم بازم شرمنده خبرتون نكردم

 

 

 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |

 

تولد

سلام

تو پست قبلی یادم رفت بگم ولی الان میگم

تولدش مبارک

وبمو میگم

راستش اصلا یادم نبود

وبم یک سالش شد ولی من اندازه تمام عمرم چیز یاد گرفتم

دوستای خوبی که اینجا دارم تو دنیای بیرون وب ندارم

فردا صبح کلاسام کامل بهم خورد ولی بعد از ظهر باید برم کلاس

حالا علت بهم خوردن کلاس امروز رفتم اموزشگاه یهو دیدم معلمه با لبخند میاد طرفم میگه امروز و فردا کلاس نیست

دلیلشو قبل اینکه خودش بگه فهمیدم برا انتخاب رشته کنکوریا بود

اخه یکی دقیقا جلو من نشسته بود داشت لیست پر میکرد

از تو یکی از اتاقا هم صدای یه مادری میومد که داشت به پسرش میگفت دوسال خوندی وقتت تلف شد حالا این نتیجه است تو گرفتی..

پیش خودم گفتم مطمئنا تو دوران خوندن برای کنکور انقدر زده تو سر این پسره بدبخت که روحیه اش زیر خط فقره چطور اینجور پدر مادرا انتظار دارن با تو سری خوردن بچه شون نتیجه خوب بگیره

تقریبا به مدت دوسال بود که کنکوری نداشتیم،اخرین فردی هم که کنکور داده بود مخ ترین فرد بین فامیلامون بود فک کنم رتبه اش شد ۱۸ درست نمیدونم ولی خدایی اخرش بود از لحاظ درس خوندن مخ ریاضی بود

حالا امسال سه نفر کنکوری داشتیم که دوتاشون ریاضی بودن دوسال دیگه هم یک دختر خوب کنکور داره که امیدوارم موفق شه(حالا شایدم نداشت)

فک کنم بعد من تا هفت سال خاندان محترم ما رنگ کنکور نمیبینه البته هفت سال بعد دیگه کنکوری نیست که بخواد ببینه.

تولد وبم مبارك

دقيقا پارسال ۱۳ مرداد بود

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

 

...!!!

سلام

يه ۳ روزي مسافرت بودم

معلمم به اندازه ۳۰ جلسه درس داد

من نبودم چشممو دور ديد

اخه يكي نيست بگه تو كه دو سال ديگه كنكور داري واسه چي ميري مسافرت منم ميگم مگه كنكوريا دل ندارن(هنوز معلوم نيست ما سال نوديا كنكور داشته باشيم ولي احتياط شرط عقله)

راستي در مورد دوهزار كه تو پست قبلي نوشتم بعضيا نميدونند كجاست يه توضيح مختصري ميدم شايد كمك كنه

دوهزار جاييست درغرب مازندران كه جايي ييلاقي و بسيار خوش آب و هواست البته سه هزار هم هست ولي دوهزار امكاناتش بهتره پيشنهاد ميكنم يه بار برين

يه روستاييه كه از وسط كوه زدن رفتن بالا خونه ساختن البته بيشتر ويلاست،جاتون خالي پياده رفتيم تا بالاي بالا به جايي رسيده بوديم كه دقيقا تو ابرا بوديم شايد باورتون نشه چون منم باورم نميشد ولي از شانس بد ما اون روز هوا باروني شد...  

ولي جاي محشريه البته واسه اونايي كه اهل كوهنوردي و پياده روي...هستند مثل من

من ميرم ولي سعي ميكنم بيام

 راستی روز جوان مبارک

 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 

دوهزار

سلام

در کل خوب بود(دوهزارو میگم)

جای با صفاییه اینکه من نمیخواستم برم واسه اینه که از دوران طفولیت تا حالا سالی یه دفعه میرفتیم

منم هر دفعه چیز جدیدی کشف میکردم الا پارسال که انقدر بهم بد گذشت که دیگه از هرچی دوهزار زده شدم

به زور بردنم به زورم آوردنم

اصلا دلم نمیخواست بیام ولی از کلاسام عقب می افتادم

حالا هم برگشتم،خيلي هم خسته ام،از اونجايي كه قول داده بودم بيام پيشتون اومدم

در مورد قالب وبم هم نظرم عوض شد فك كنم همين خوب باشهولي مرسي كه بهم سايت معرفي كرديد حتما براي دفعات اينده ميرم

حالا يه مدت همين باشه،شايد برا تنوع عوض كردم

در مورد اينكه خبر نميدم به خدا وقت خبر دادن ندارم انقدر تند مينويسم كه خودم هم نميدونم چي مينويسم وقت بازخوني هم پيدا نميكنم

با اينكه عجله كار شيطونه ولي خيلي عجله دارم

دوستون دارم

 

جمعه دوم مرداد 1388 |

 

!!!!

سلام

 اگه کسی سایتی سراغ داره برای قالب وب لطفا بگه

من برا دو روز تعطیلم میرم مسافرت اما کاش نمیرفتم

هیچ علاقه ای ندارم که بریم اونجایی که میخوایم بریم

بعد از اینکه اومدم حتما یه سر بهتون میزنم

به یادم باشید

به یادتونم

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

 

مبعث

سلام

عیدو به همتون تبریک میگم

خیلی خوشحالم چون فردا همه کلاسا تعطیله

موضوع ندارم واسه نوشتن

هیچ چیزی هم جز مسئله های ریاضی و فیزیک به ذهنم نمیرسه اخه تا نیم ساعت پیش کلاس بودم

هنگه دیگه چیکارش کنیم

این روزا احساس میکنم خیلی درس میخونم شدم مثل همون آدمایی که اصلا خوشم نمیاد که باشم اخه یه فرمیه فقط درس بخونی اصولا به این جور آدما میگن....خون

راستی امروز تو کلاس ریاضی معلم محترم يه چيزي فرمود كه بسيار خرسند شدم،معلمه اومد رو به بچه هاي رياضي فيزيك گفت:تجربي به مراتب سخت تر از رياضي فيزيكه....،بعد منم كه تنها كسي بودم كه تو جمع تجربي خونده گل از گلم شكفت و بعد از گذشت چند ثانيه نيشم كاملا بسته شد ودر فكري عميق فرو رفتم(البته بعد كلاس)

اول خوشحال شدم چون ديگه رياضيا نميان سختيه حسابانو ديفرانسيلو.... به رخم بكشن

وبعد ناراحت شدم واسه اينكه پدر من در مياد تا كنكورو بدم خلاص شم

البته اگه آدم هدف داشته باشه ديگه حله

اين پستو ناديده بگيريد چون اصلا نفهميدم چي نوشتم،سرم به حد مرگ درد ميكنه

 

 

 

 

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |

 

سلام

گفتم بازم میام

نه به این شوریه شور نه به اون بی نمکی

دیگه چیکار کنیم

تو این هفته سرم بسی شلوغ تر بود

نمیدونم از کجاش بگم البته همه شما این دوره رو گذروندین

شاید مجبور شدم به خاطر این دوسال کلا وبو تعطیل کنم

نمیتونم بگم دیگه نمیام

اخه دلم برا همتون تنگ میشه

حالا فعلا تابستون منو تحمل کنین شاید از پاییز به بعد دیگه تعطیل کنم

گاهی اوقات با خودم میگم کاش اصلا نمیومدم،و بهتون عادت نميكردم كه موقع وداع دل كندن ازتون انقدر سخت باشه

تجربه جالبي بود،با اومدن به اينجا(دنياي وب)محدوده ي فك و فاميلام بيشتر شد

اخه خواهرا و برادراي زيادي پيدا كردم،دختر خاله،پسر خاله...خلاصه از هر نوعش.

با اينكه چيز زيادي به كسي ياد ندادم ولي چيزاي زيادي ياد گرفتم

همين...

دوستون دارم

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

 
Blog Skin